مطالعه
به منظور فهم
قاعده مهم در مطالعه فلسفی این است که
هر متن باید حداقل دوبار مطالعه شود. هر یک از این دفعات باید هدف متفاوتی داشته
باشد. هدف اولی باید فهم و هدف دومی باید نقد باشد. ابتدا به فهم و سپس به نقد می
پردازیم. بیشتر بحث ما به منابع اولیه مربوط است اما بسیاری از قسمت های آن برای منابع ثانویه نیز کاربردی است.
آمادگی به منظور فهم با یک ذهن باز
آغاز می شود. چون برای فهم معنای متن تلاش می کنید، باید به نویسنده فرصت دهید تا معنا را
برای شما روشن کند. به چهار طریق می توان به این هدف نائل شد: (1) فهم مقدماتی
حاصل کنید؛ (2) اصل بلندنظری را اعمال کنید؛ (3) بطور فعال مطالعه کنید؛ و (4) عبارت ها را به ایده های مرتبط، ربط دهید. به
ترتیب درباره این موارد بحث خواهیم کرد.

فهم مقدماتی حاصل کنید
اولین
کار در این مرحله، کسب درکی کلی از متن مورد مطالعه است. دیدگاه کلی آن چیست؟ شما نه تنها باید
درختان بلکه باید جنگل را نیز نظاره کنید، و اکنون مشاهده جنگل به شما کمک می کند
تا بعداً درختان را نظاره کنید. نویسنده، اغلب نشانه هایی را برای کمک به شما در
اختیارتان می گذارد. چنین نشانه هایی ممکن است مقدمه ها، جداول کتاب، پاراگراف ها
و بخش های مقدماتی مقاله باشند ـ حتی عناوین خود اثر می توانند نشانه باشند. باید
با دقتی خاص مقدمه ها را، جایی که نویسنده ممکن است برای مثال به توضیح دیدگاه یا
حوزه اثر [مقاله یا کتاب] بپردازد، مطالعه کنید.
گزیده ها موارد ویژه ای هستند زیرا مقدمه
های آن ها توسط ویراستار نوشته می شود نه خود نویسندگان. شما نباید لزوماً مقدمه
ویراستار را به عنوان نوشته ای که قطعاً به محتوای هر قسمت می پردازد مورد توجه
قرار دهید زیرا ممکن است یک ویراستار (یا هرکس دیگری) یک یا چند ایده اصلی موجود
در آثار دیگران را نادیده بگیرد یا به اشتباه بیان کند. حتی ممکن است عنوانی را که
ویراستار برای یک نوشته انتخاب می کند دربرگیرنده معنایی باشد که مدنظر نویسنده نیست.
در اینجا توصیه می شود صرفاً با احتیاط پیش روید.
در گام دوم، از خود بپرسید
چگونه می توانید له نظر نویسنده استدلال کنید. فرض کنید نویسنده مدعی است که
خداوند وجود ندارد. چه براهینی را برای این ادعا می توانید تصور کنید؟ آیا براهینی
را از سایر منابع یاد گرفته اید؟ اگر چنین است، چگونه می توان از آن ها برای دفاع
از نظر نویسنده استفاده کرد؟ اخذ چنین موضع همدلانه ای، زمانی که درباره موضوع،
اصلاً چیزی نمی دانید، دشوار و حتی غیرممکن است. حتی ممکن است برایتان ناخوشایند
باشد و آن را "خطرناک" تصور کنید. خود را جای نویسنده فرض کردن، به دو
دلیل ارزشمند است. اول اینکه به شما کمک می کند ذهنان را باز کنید بطوریکه می
توانید مدعیات نویسنده را بهتر فهم کنید. دوم اینکه به شما کمک می کند زمانی که به
فهم اثر نویسنده نائل آمدید به ارزش آن پی ببرید. برای سوء فهم اثر یک نویسنده،
راهی از این آسانتر وجود ندارد که با چنین تفکری آغاز کنید، "من می دانم
نویسنده قصد دارد چه چیزی را بیان کند و من یقین دارم که آن درست نیست ـ اهمیتی
ندارد که نویسنده چه ادله ای ارائه می کند". دغدغه شما در اولین مطالعه باید فهم
مطلب باشد نه درستی آن.
شما ممکن است بگویید "همچنان
مواردی وجود دارد که من به آسانی نمی توانم احساساتم را درباره یک نظر معین فلسفی
انکار کنم، و به این خاطر اهمیتی به دلایل نمی دهم." توصیه هم نمی شود که خود
را فردی فرض کنید که نیستید. در چنین مواردی که احساسات قوی به سراغتان می آید،
بگذارید احساستان کار خود را بکند، اجازه دهید به شما انگیزه دهد تا ایده های
نویسنده را تا آنجا که ممکن است به روشنی بفهمید. فرض کنید که سقط جنین انجام داده
اید و اکنون در حال مطالعه مطلبی ضد سقط جنین هستید. ممکن است بخواهید این عقیده و
براهین حامی آن را انکار کنید. برای اینکه این کار را منصفانه انجام دهید، باید
دقیقاً آنچه را که در پی انکارش هستید فهمیده باشید. بنابراین باید بتوانید تمام
ایده ها را به روشنی بیشتری بفهمید.
گام سوم در فهم یک نویسنده، توجه به
این نکته است که غالب فلاسفه در بیان نکاتشان، سبک ها و استراتژی های متمایزی
دارند. از پیش دانستن این رویکردها به شما کمک می کند تا در متن غرق شوید. برای
مثال، شخصیت اصلی اکثر محاورات افلاطون، استادش، سقراط است که افلاطون غالب ایده
های مثبت (ایجابی) خود را از زبان وی بیان می کند. درباره سقراط به راحتی دچار سوء
فهم می شوید اگر ندانید که او مکرراً از یک ترفند استفاده می کند، یعنی عباراتی را
بیان می کند در حالیکه منظورش متضاد آنهاست. برای نمونه، در یکی از گفت و گوها،
توانایی "پول بسیار درآوردن" و این باور که "پول درآوردن مهم ترین
بخش زندگی است" ، توسط سقراط به شدت مورد ستایش قرار می گیرد. در حالیکه نکته
چنین ستایشی، بیان دیدگاه دیگری است؛ پول درآوردن یکی از کم اهمیت ترین بخش های
زندگی است.
تمام اینها مفیدند، اما در این مرحله،
به بیان کلی، به دنبال چه چیزهایی باید باشیم؟ (1) شما باید ایده ای کلی درباره مسأله
(یا مسائل) و موضوعی که نویسنده به آن پرداخته است داشته باشید و اینکه آیا
این دو باهم یکی هستند یا نه. برای نمونه مساله می تواند درباره عدالت و موضوع،
انصاف باشد. آیا این دو یکی هستند؟ (2) باید ایده ای درباره نتایج مورد
دفاع توسط نویسنده، داشته باشید ـ برای مثال عدالت و انصاف همپوشانی دارند اما یکی
نیستند. (3) باید ایده ای در این باره داشته باشید که نویسنده قصد دارد چگونه
مطلب را پیش ببرد. آیا نویسنده با توضیح مواردی که بنظر می رسد دربرگیرنده عدل و
انصاف هستند، استدلال می کند؟ البته این سه حوزه اغلب با پیچیدگی همراهند و پاسخ
به سوالات شما ممکن است به هیچ وجه واضح نباشد. اما با این وجود باید تلاش کنید در
هر یک از این سه حوزه فهمی بدست آورید.
اصل بلندنظری را اعمال کنید
برای گسترش فهم مقدماتی، باید از اصلی
استفاده کنید که اصل بلندنظری نام دارد. وقتی با متونی مواجه می شوید که بنظر می
رسد معنای کمی از آن می فهمید، خیلی آسان است که نتیجه بگیرید نویسنده دچار اشتباه
شده است یا احمق است یا هر چیز دیگر. رعایت انصاف و احتیاط، ایجاب می کند که
مطالعه انتقادی را به تأخیر بیندازید. چون در این مرحله اساساً می خواهید فهم حاصل
کنید، فرض را بر درستی گفتار نویسنده بگذارید. البته، اگر مشکلات آشکاری
مانند یک تناقض صریح یا استنتاج نامعتبر وجود دارد باید به آنها توجه کنید تا
بعداً بازگشته و آن را مدنظر قرار دهید. اگر فرض را بر درستی گفتار نویسنده
بگذارید، انتقاد شما در آینده، قوی تر و مبتنی بر بهترین تفسیر ممکن از آنچه که او
اکنون می گوید، خواهد بود.
بطور فعال مطالعه کنید
فلسفه خواندن، بطور فعال یعنی بطور
پیوسته خود را با فهم و بررسی مطالب، درگیر کنید. خواندن فلسفه، مطمئناً مثل
خواندن روزنامه یا یک کتاب تاریخی نیست. ما سه روش مطالعه فعال را بررسی خواهیم
کرد.
ابتدا،
باید تمام تلاش خود را به کار ببرید تا مجموعه ای از یادداشت ها را به هر شکلی که
برایتان مناسب است تهیه کنید. این یادداشتها، فهم، سوالات، نکات انتقادی و سوء فهم
های ممکن شما را ثبت می کند. یادداشتها بطور بالقوه برای بحث کلاسی، مقالات و
امتحانات ترم و همچنین یک تجربه یادگیری شخصی، مفید خواهند بود. یادداشتهای شما
باید با یک عبارت کلی آغاز شود که نشان دهد کل اثر درباره چیست. و این مبتنی بر
سرنخ های مقدماتی است که پیش از این بحث شد. مقداری فضای خالی جهت بازنگری در برگه
بگذارید زیرا وقتی فهم شما عمیق می شود ممکن است تفسیرتان بطور قابل ملاحظه ای
تغییر کند. هر پاراگراف و بخش اصلی باید در یادداشت هایتان بازنمایی شود، گاهی با
یک یا دو جمله و گاهی با توضیح بیشتر. جملات ابتدایی و انتهایی پاراگراف ها و بخش
ها اغلب شامل نکات کلیدی هستند.
در این روند، واجد صلاحیت قابل توجهی
می شوید. اگر موفقیت، مدنظرتان است باید تمام ایده های اصلی را به زبان خودتان
وارد برگه کنید به استثای تعاریف دقیقی که نویسنده بیان کرده است. اگر ایده ها را
فقط به زبان نویسنده بیان کنید نشانه ای قطعی است که شما ایده های نویسنده را
بخوبی نفهمیده اید. فهمیدن چیزی یعنی توانایی ربط دادن به چیزی دیگر، به عبارات،
واقعیت ها و ایده ها. اگر نمی توانید متن را به چیزی مرتبط کنید پس شما بخوبی آن
را نفهمیده اید. این، تست اسیدی در فلسفه است، چه در حال مطالعه برای امتحان یا
نوشتن یک مقاله باشید چه در حال خواندن یک اثر. البته لزوماً از شما انتظار نمی
رود که ایده های نویسنده را به خوبی و دقت نویسنده بنویسید. اما در حال حاضر این
مهم نیست. آنچه که مهم است این است که بازگویی ایده ها را به زبان خود شروع کنید.
واضح است تمام مطالبی که نویسنده بیان
می کند از اهمیت یکسانی برخوردار نیستند. با این وجود، بطور کلی، باید گوش بزنگ
پنج فقره مرتبط برای یادداشتتان باشید:
1.
تعاریف:
" منظورم از 'اخلاقاً
درست' این است که..."
2.
تمایزات:
"برای اینکه ببینیم چرا فیلسوف X دچار اشتباه
شده است باید تفاوت بین افعال انجام شده توسط فرد و افعال انجام شده برای فرد را
در نظر بگیریم."
3.
نتایج
یا مضامین اصلی: "اگر براهین من درست باشند، بنظر می آید که دین ضرورتاً معنا
بخش زندگی نیست."
4.
براهین:
"اگر خدا مرده است و اخلاق مبتنی بر دین است، پس هر چیزی مجاز است."
(این استدلال درست sound نیست) [استدلالی درست است که 1)استدلالی معتبر باشد و 2)همه مقدمه
های آن صادق باشند. استدلالی معتبر است که با مقدمه های صادق، حتماً نتیجه ای صادق
داشته باشد. (م)]
5.
اهمیت
کلی، از دیدگاه نویسنده: "شاید من صدق ماتریالیسم را نشان نداده باشم اما
دلایلی له این فرض که دوگانه انگاری کاذب است ارائه کرده ام."
البته یادداشت های روزانه شما انواع
دیگر اطلاعات را نیز در بر خواهد گرفت؛ اما اگر بطور فعال و هدفمند، یعنی
در جستجوی تعاریف، براهین و ...، فهم شما افزایش خواهد یافت و یادداشت هایتان
بیشتر از یکسری جملات بی ربط خواهد شد.
اگر زمان کافی جهت تهیه دفتر نکات ندارید، می توانید از روش
دیگری استفاده کنید. این روش، "بلند بیان کردن" نکات مهم پاراگراف ها،
بخش ها و فصول اصلی است. اظهار نکات به جای تفکر صرف، اکیداً ضروری است. با یک
دوست، یک دیوار یا آینه، یا هر چیزی بلند صحبت کنید. آهسته فکر کردن برای خودتان،
معمولاً مفید فایده واقع نمی شود مگر اینکه دانشجوی حرفه ای در فلسفه باشید. اگر نکات
مهم را برای خود نگه دارید و اظهار نکنید، امکان سرهم کردن با ایده های خام را
فراهم می کنید و اغلب با اطمینانی نابجا مانند "بله، من می فهمم منظورم
چیست" از آن حمایت می کنید. وقتی آنچه را که بدان فکر می کنید، می شنوید، به
نظرتان متفاوت خواهد رسید و مجبورتان می کند با خود صادق باشید. امتحان کنید و
نتیجه اش را ببینید.
در نهایت، یک روش قدیمی وجود دارد که هنوز هم استفاده می شود،
زیر (واژه یا عبارت) خط کشیدن یا "های لایت کردن" است. این روش زمان
کمتری می گیرد و فایده کمتری نسبت به سایر روش ها دارد. زیرا خط کشیدن علی الخصوص،
توجه را صرفاً به متن جلب می کند بدون نیاز به درگیری فکری زیاد. البته در این روش
مانند سایرین، شما در جستجوی فاکتورهای کلیدی خواهید بود: تعاریف، براهین، اهمیت
کلی. به خاطر داشته باشید که استفاده زیاد از این روش بی فایده است؛ این روش، در
تبدیل عبارت ها به فهمی روشن، جادوگری نمی کند.
عبارت ها را به ایده های مربوط، ربط دهید
آخرین راه مطالعه به منظور فهم، ربط دادن عبارت ها، به ایده
های سایر فلاسفه یا افکار منطقاً مرتبط در خود اثر است. این روش مستلزم سایر روش
هایی است که از نظر گذراندیم. جهت استفاده اثربخش از این روش، فرض بر این است که
شما در طول مطالعه [اثر یک] فیلسوف یا مسأله ای خاص، خوب عمل کرده اید. پس هرگز در
مطالعه حوزه های جدید، از این روش استفاده نکنید.
اولین راه این است که
به آن قطعه، برچسب بزنید، شاید یکی از ایسم هایی که تا کنون فراگرفته اید. البته
برچسب ها صرفاً تقریب های کلی هستند اما کمک می کنند در فضای بحث بمانید. فرض کنید
در حال مطالعه نفی آزادی انسانی اسکینر هستید. خب، او به چه معنا منکر آزادی است –
به معنای دترمینیسم ملایم یا دترمینیسم
شدید؟ اسکینر طرفدار کدام است؟ شاید هم به طور دقیق بر هیچ یک منطبق نیست. پس
تصمیم می گیرید که بیشتر بخوانید. حتی اگر برچسبی را که در نهایت انتخاب می کنید
دقیقاً منطبق نباشد، شما اندکی نزدیک شده اید به آنچه اسکینر در سر دارد.
راه دوم، مقایسه و سنجش متن است که
معمولاً در مقایسه ایده های سایر فلاسفه انجام می گیرد. شما می پرسید چگونه یک
ایده معین شبیه است به، یا متفاوت است با یک
ایده مرتبط. این روش، ارتباط نزدیکی با روش برچسب زنی دارد. برای مثال،
مفهوم 'جوهر'
نزد ارسطو چه تفاوتی با مفهوم آن نزد افلاطون دارد؟ یا فرض کنید دفاع جان استوارت
میل از اینکه پیامدهای فعل اخلاقاً درست چه باید باشد، مطالعه می کنید. از مطالعه خودتان یا بیانات استادتان به این پی
می برید که میل ادامه دهنده نهضت فایده انگاری است که جرمی بنتم آن را آغاز کرده
است. میل، چگونه مفهوم "بیشترین مقدار لذت برای بیشترین افراد" نزد
بنتم، را تغییر می دهد؟ مقایسه و سنجش، همیشه استراتژی مناسبی برای بهبود فهمتان
از اثر یک فیلسوف است.
راه سوم این است که تلاش کنید متن را
در یک چشم انداز منطقی، درون اثری که مطالعه می کنید قرار دهید. تهیه یک دیدگاه
منطقی مستلزم نهادن یک ایده در یک پیوستار است.
در یک سر پیوستار، آن ایده ها یا براهین که بنظر می رسد حکایت از آن ایده
مورد بحث دارند، قرار می گیرند. سر دیگر پیوستار آن ملاحظاتی قرار دارند که از آن
ایده نتیجه می شوند. در اینجا نباید بیش از اندازه به یک منطق سفت و سخت بپردازید.
سوال کلی تری که باید در مورد متن بپرسید این است: "در متنی که اکنون می
خوانم، این ایده از کجا می آید و به کجا هدایت می شود؟
چگونه این استراتژی را بکار ببرید؟
برای مثال، تصور کنید در حال خواندن متنی از دیوید هیوم (1776-1711) و رد خود شخصی
personal self از جانب او هستید. شما می خوانید که او هرگاه به
"جستجوی" خود دورنی اش inner self (نفس soul) می پردازد
چیزی پیدا نمی کند و نتیجه می گیرد که چنین چیزی نباید وجود داشته باشد. هیوم یک
ادعای عجیب را مطرح می کند. هیوم نمی تواند "من" خویش را بیابد؟ چه کسی
این مشاهده را انجام می دهد؟ با نهادن عبارت در متن، رسیدن به آنچه که هیوم در سر
دارد آسانتر است. چون مدعای او از این فرض کلی یعنی هر ایده ای – در این مورد،
ایده نفس به عنوان یک شی جوهری - باید بر یک یک تأثر بی واسطه در تجربه مستقیم،
منطبق باشد، نتیجه می شود. و این به مدعایی منجر می شود که اظهار می کند که نفس،
به خودی خود "شی" نیست، مگر دسته ای از خاطرات و تجربیات مستمر در طول
زمان. پس هیوم وجود خودش را نفی نمی کند، فقط در پی انکار وجود خودش به عنوان نوع
خاصی از شی، یک نفس، است. این بیان هنوز هم خیلی قابل قبول بنظر نمی رسد اما معنای
بیشتری را درون متن خود یا چشم انداز منطقی بدست می دهد.
باید تأکید کنم که هیچیک از این قواعد
سرانگشتی، نمی تواند بطور مکانیکی و بدون هدف با انتظار حصول نتایج فوری، نسبت به
یک اثر فلسفی بکار رود. چنین نیست که هر جمله یا پاراگراف لزوماً بلافاصله افاده
معنا کند یا لزوماً دارای اهمیت باشد. مطالعه فلسفه بیشتر شبیه کنار هم چیدن قطعات
یک پازل است تا مواجهه با یک نقاشی کامل.
ادامه دارد ...
منبع:
Woodhouse, Mark B. (2000), A preface to philosophy, Wadsworth, Canada